85/06/25
ائششه ک = خر

۱ - ائششه ک آرپادان پیخدی ، آت سامانا حسرت دیر . خر جو می خورد و اسب در حسرت کاه است .
۲ - ائششه کین بورنوزو اولسایدی ، ووروب کندی ییخاردی . اگر خر شاخ داشت . می زد و روستا را ویران می کرد .
۳ - ائششه که چاخیر وئرسن ، پالانی سویا وئره ر . اگر به خر چاخیر ( نام نوعی مشروب الکلی ) بدهی پالان را به آب می دهد .
۴ - ائششه یه قیزیل نوختا وورساندا ، گئنه ده ائششه کدیر . به خر افسار طلا هم ببندی ، همان خر است .
۵ - ائششه یه گوجو چاتمیر ، پالانین تاپدیر . زورش به خر نمی رسه ، پالونشو می زنه .
۶ - ائششه ک مین ، پیادا قالما . سوار بر خر بودن ، بهتر از پیاده ماندن است .
۷ - ائششه یین داما چیخاردان ، اندیرمه سینی ده بیلیر . کسی که خرش را پشت بام می برد ، باید پایین آوردنش را هم بلد باشد .
۸ - ائششه یی کؤرپودن کئچدی . خرش از پل گذشت .
۹ - ائششه یین آنقیردیغی ، اؤزونه خوش گلیر . عرعر خر به گوش خودش خوش است .
۱۰ - ائششه یین پالانی اؤزونه یوک اولماز . پالون خر سربار خودش نیست .
منبع :http://atasozo.mihanblog.com/Page-6.ASPX
85/06/25
دوردومجو سوزلوک
لغات 4 Dordumüncü Sozlük
|
كلمه |
معني |
|
سورنگلی رسیم |
نقاشی آبرنگ |
|
رسم کاغیذی |
بوم نقاشی |
|
دیزاین |
طراحی |
|
قارانداش |
مداد |
|
دولوسچولوق |
سفالگری |
|
چیخیش قاپی |
درب خروجی |
|
گیریش قاپی |
درب ورودی |
|
هئیکل |
مجسمه |
ادامه مطلب
85/06/25
روزنامه شرق توقيف شد
با تصميم هيات نظارت بر مطبوعات روزنامه شرق توقيف شد. محمد رحمانيان مدير مسوول روزنامه شرق با تاييد اين خبر گفت: تاكنون از علت توقيف اطلاعي ندارم و اين مساله براي بنده ابلاغ نشده است.
گفته میشود، حکم توقیف روزنامه «شرق» به دلیل چاپ کاریکاتوری در صفحه آخر یکی از آخرین شمارههای این روزنامه صادر شده است.
لازم به ذكر است، در پي چاپ مطلبي درباره ستارخان در روزنامه «شرق»، هيات نظارت بر مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با تشكيل جلسهاي خواستار تغيير مديرمسئول اين روزنامه و بررسي موارد اتهامي روزنامه «شرق» در دادگاه مطبوعات شده بود كه اين پرونده هماكنون در شعبه ششم بازپرسي ويژه كاركنان دولت در جريان است.
85/06/25
آیریلیق

گجلر فکرنن یا تا بیلمیرم
بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان آتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق آیریلیق امان آیریلیق
هر بیر دردتن اولار یامان آیریلیق
اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
آیریلیق آیریلیق امان آیریلیق
هر بیردردتناولار یامان آیریلیق
گئجه لر فکریننن یاتا بیلمیرم
بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم
نینیئم کی سنه چا تا بیلمیرم
آیریلیق ، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیردردتناولارِ یامان آیریلیق
اوزوندو هجریننن قارا گئجه لر
بیلمیرم من گدیم هارا گئجه لر
ووروبدو قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق ، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیردردتن اولار یامان آیریلیق
منبع :http://azarimaral.mihanblog.com/
85/06/25
آذربایجان در بامداد تاریخ
بنام خدا
سرزمينهای شمال باختری ايران در زمان پيش از تشکيل دولتهای نيرومند، (سدهی پنجم پيش از ميلاد) ماد نام داشته است. نخستين تمدن بزرگی که در اين سرزمين شناخته شده، تمدن مانناست. اقوام ساکن اين سرزمين و به ويژه مادها که بعدها به اينجا وارد شدند، وارث تمدن ماننا بودند. با تمدن ماننا بود که اين سرزمين و مردمش، نخستين پايههای زندگی اجتماعی و سياسی را بنا نهادند. وقتی مادها تقريباً در آغاز هزارهی نخست پيش از ميلاد به شمال باختری ايران رسيدند، با مردمان آنجا آميخته و از ميراث فرهنگ و تمدن آنان بهره بردند. بدين ترتيب مادها تأثيری عميق بر فرهنگ و هستی اينجا نهادند؛ به گونهای که حتی نام آنان بر اين مرز و بوم قرار گرفت. [1]
مادها هنگامی که در اين سرزمين جای گرفتند، هنوز نيمه صحرا گرد بودند. [2] در نقشهای آشوری، آنان را با موهای کوتاه (که آن را با نوار سرخی بستهاند) و با ريش پيچيده و تابدار کوتاه نقش کردهاند. روی پيراهنشان يک نيم تنه پوست گوسفند بود که برای ره سپردن در زمستان دشوار فلات به آن نياز داشتند. آنها هم چنين پای افزارهای بلند برای گذشتن از برف داشتند. سلاح آنها تنها نيزهی بلند و سر پناهشان سپرهای سبد بافتهی چهار گوش بود. [3] نام مادها نخستين بار در سالنامههای آشوری به ميان آمده است و آن زمانی بود که در سال 836 پ.م شلمانصر سوم از پادشاهان پارسوا (غرب درياچهی اورميه) باج گرفته و به سرزمين ماد رسيد.
به هر حال نام مادها بر اين سرزمين سايه افکند. سرزمين ماد از ارس در شمال تا کوه الوند در جنوب امتداد داشته است. از شرق تا قزل اوزن و از غرب تا نواحی پست درياچهی اورميه گسترده بود. [4] ماد در بزرگترين گستردگیاش شامل سه بخش میشد:
1. ماد اول (هگمتانه) 2. ماد دوم (ری)
3. ماد سوم (جلگههای گود درياچهی اورميه).
بخش شمال باختری ماد يا همان ماد سوم، آتورپاتگان نام داشت. اين نام از کلمهی مادی آتروپاتنون گرفته شده است. اين که معنای آتورپاتگان چيست و از کجا اين واژه بر اين سرزمين قرار گرفته، مورد مناقشه است. به طور کلی بيشتر نظر صاحب نظران بر محور سه نظريه است:
1- برخی بر آنند که نام آتورپاتگان دارای منشاء ترکی است. [5] محمد حسين بن خلف تبريزی در کتاب برهان قاطع بر اين نکته تأکيد دارد. [6] اين نظر بيشتر از طرف نويسندگان آذربايجانی به ويژه جمهوری آذربايجان مورد پشتيبانی بوده و برای اثبات اين مسأله دلايل مختلف ذکر کردهاند.
2- عدهی بيشتری از نويسندگان به ويژه دانشمندان ايرانی- يونانی، رومی و اروپايي بر آناند که نام آتورپاتگان از نام آتورپات يا آتروپات حاکم اين سرزمين در زمان حملهی اسکندر مقدونی گرفته شده است. [7] آتورپات در زمان پادشاهی داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشی، ساتراپ يا خشترپاون ماد بود. [8] در قدیمیترین منابع یونانی، نام آذربایجان به گونهی «آتروپاتنون» آمده است.
3- عده ای از نویسندگان برآنند که این نام با آتش ارتباط دارد.[9]
نام آذربايجان در زبانهای مختلف به صورتهای زير آمده است:
در زبان پارسی باستان: آذرباداکان- آذربادکان- آذرپادکان- آدربايدژان- آذربايقان- آذربادگان- آدذربايژان.
در زبان پهلوی: آتون پادکان.
در زبان ارمنی باستان: آته پاتاقان- آتاراپاتاقان- آتر پايجان- آتربادژاتس ارکير.
منبع :http://shahmarasi.persianblog.com/1384_10_shahmarasi_archive.html
ادامه مطلب
85/06/15
ميرزا آدی گوزل بيگ
بنام خدا
میرزاآدیگوزهلبیگ یکی از نویسندگان آذربایجان است که در قرهباغ به دنیا آمد. در تابستان 1795م زمانی که او در مکتب شوشا تحصیل میکرد، این شهر توسط آقامحمدخان قاجار محاصره شد. خانوادة او با عشایر منطقة «ایگیرمی دؤرد» قرهباغ را ترک کرده و به گرجستان رفتند. آنان در این زمان آزار فراوان دیدند. آدیگوزهلبیگ در 1796م در گرجستان بود. در تابستان همان سال نیروهای روسی پیشروی کرده و قبا، شماخی، باکو و گنجه را تصرف کردند. در فصل پاییز کاترین دوم درگذشت و پاول اول امپراتور جدید روسیه، دستور بازگشت سپاهیان را داد. روسها در بهار 1797م مناطق اشغالی را ترک کردند. بلافاصله آقامحمدخان از راه رسیده و شوشا را محاصره کرد. آقامحمدخان در شوشا به قتل رسید. در این زمان ژنرال کوالنسکی در تفلیس به مترجمی نیاز داشت که زبان عثمانی را بداند. آدیگوزهلبیگ معرفی و مشغول به نگارش نامهها شد. این خدمت به صورت پنهانی انجام میشد. این وضعیت در سال 1799 و تمام سال 1800 ادامه داشت. در ماه اوت 1811 او به خدمت ژنرال لیسانوویچ در فرمانداری پامباک و شوراگل درآمد. او از1823 تا 1826 به عنوان یکی از محافظان مرزی در قرهباغ مشغول بود. او در سال 1845 در 65 سالگی بنا به خواهش ژنرال میخائیل پتروویچ کتاب «قرهباغ نامه» را نوشت. او در این کتاب وقایع قرهباغ را از زمان مرگ نادرشاه تا زمان انعقاد معاهدة ترکمنچای به رشته تحریر درآورد. میرزاآدیگوزهلبیگ در 9 سپتامبر 1848 درگذشت.
منبع :http://shahmarasi.persianblog.com/
85/06/15
آتا سوزلری | آز = کم
۱- آز دانیش ، ناز دانیش کم حرف بزن ، حرف حساب بزن .
۲ - آز دئدیم ، ناز دئدیم کم گفتم ، اما حرف حساب را گفتم .
۳ - آزین قدرین بیلمه یه ن ، چوخوندا قدرین بیلمه ز کسی که در مقابل کم شاکر نباشد ، در مقابل زیاد نیز شاکر نمی شود .
۴ - آزیمیزیدا چوخ حئسابلاگینان کم ما را زیاد به حساب بیاور (یک نوع تعارف )
۵ - آز وارسا آز یئه ، چوخ وارسا چوخ یئه به کم و زیاد قناعت کن و قدرش را بدان .
۶ - آز یئه آز دانیش ، آز یات چوخ ایشله کم بخور کم حرف بزن ، کم بخواب زیاد کار کن .
۷ - آز یاشا ، اینسان یاشا ، آزداد یاشا کم زندگی کن ، مثل انسان زندگی کن ، آزاده زندگی کن
۸ - آز ووردوم ، شیرین ووردوم کم زدم و کاری زدم .
۹ - آزاجیق آشیم ، دیر دیرسیز باشیم در زندگی به کم قناعت می کنم و محتاج دیگری نمی شوم .
۱۰ - آزیدی آریق اوروق ، بیریده گلدی بوینو بوروق دردسرم کم بود یکی هم رسید .
منبع :http://atasozo.mihanblog.com/Page-4.ASPX
85/06/15
ماهنی | ندن اولدو
سن گؤزل بیر بالاسان مارال باخیش جانلار آلان
آی قاباق لاله یاناق سئوگیلی سین درده سالان
گؤزلیم ناز ائله مه آغرین آلیم اینصافا گل
بو جاوان عاشیقینی هیجر اودونا سالما گؤزل
سنه من قوربان اولوم آی قارا قاش آی قارا تئل
منی مین درده سالیب اؤزگه لره باغلاما بئل
گؤزلیم سئودیگینین دردینی چکمه کده لبین
قالمادی منده نه طاقت نه ده کی صبرو قرار
صبرو قرار صبرو قرار
نازلی بالام نازلی یاریم اینصاف ائله
قاشلارین قلم کیمی ، کیپریکلرین اوخدو سنین
حسرتیندن اؤلورم یار خبرین یوخدور سنین
گؤلریم گؤردو سنی ، سئودی اونو یاندی کؤنول
منی مجبور ائله ییب زولفونه باغلاندی کؤنول
سنه من قوربان اولوم آی قارا قاش آی قارا تئل
منی مین درده سالیب اؤزگه لره باغلاما بئل
گؤزلیم سئودیگینین دردینی چکمه کده لبین
قالمادی منده نه طاقت نده کی صبر و قرار
صبرو قرار صبر و قرار
باخیشین جانلار آلیر گول یاناغین آیه ده یه ر
یار سنین بیرجه سؤزون بوتون بو دونیایه ده یه ر
جان دییه جان ائشیده ک ، کؤنلو جاوان قلبی تمیز
بئله خوش گونلر ایچینده یاشییاق گول کیمی بیز
سنه من قوربان اولوم آی قارا قاش آی قارا تئل
منی مین درده سالیب اژگه لره باغلاما بئل
گؤزلیم سئودیگینین دردینی چکمه کده لبین
قالمادی منده نه طاقت نه ده کی صبر و قرار
صبرو قرار صبرو قرار
اوخویان : ربابه مراد اوا
منبع :http://www.azarimaral.mihanblog.com/
85/06/15
از میر محمد حسین اسماعیل زاده تبریزی تا شهریار شعر و ادب ایران
از میر محمد حسین اسماعیل زاده تبریزی تا شهریار شعر و ادب ایران
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان .
شهریار در یک نگاه
نام : میر محمد حسین
نام خانوادگی :اسماعیل زاده بهجت تبریزی شهریار
تاریخ تولد :1285 شمسی – 1325 قمری ( یکسال پس از اعلان مشروطه ) 1907 میلادی
محل تولد : تبریز – بازارچه میرزا نصر الله
نام پدر : سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشکنابی –وکیل دادگستری
وفات: 1313تبریز-دفن شهر قم
نام مادر:خانم ننه –فوت دی ماه 1331تهران –دفن قم
حدود یک سالگی شهریار، با آغاز دور دوم مبارزات حق طلبانه ملّت ایران در انقلاب مشروطیت به رهبری ستار خان سردار ملی در تبریز و با توجه به اوضاع نابسامان این شهر و قحطی و شیوع بیماری وبا ، پدر خانواده خود را در اطراف قره چمن به منطقه خشکناب می برد و چندی در روستاهای قایش ، قورشاق وشنگول آوا روزگار می گذرانند
دوران کودکی شهریار در این روستاها و دامنه کوه حیدر بابا سپری می شود در مکتب خانه ملا ابراهیم به یاد گیری قرآن و سپس گلستان و ترسل می پردازد در هفت سالگی لب به سخن می گشاید و نخستین حرف دل خود را به زبان مادریش ، بطور منظوم و بسیار مودبانه ،خطاب به خدمتکارشان (رقیه خانم) در اعتراض به پخت آبگوشت و طلب برنج از وی ، می سراید :
روغیه باجی – باشیم تاجی
اَتی وئر ایته – منه وئر کته
و بدنبال آن در ابراز پشیمانی از سرپیچی حرف مادرش به فارسی می گوید :
من گنه کار شدم وای به من
مردم آزار شدم ، وای به من
پس از بازگشت به تبریز ،ابتدائی را در دبستان های متحده و فیوضات ، و نیز سیکل اول متوسطه را در دبیرستان فردوسی به اتمام می رساند .
در سالتحصیلی 1300-12999 ( حدود 14- 15 سالگی )برای ادامه در دورهً دوم دبیرستان وارد مدرسه
دارالفنون تهران می شود در این مدرسه ، اسماعیل امیر خیزی – عارف قزوینی – ملک الشعرای بهار – ابولحسن صبا – وزیری – اشتری – یگانی و از جمله همکلاسی های دبیرستانی شهریار بوده اند .
بسال 1303 و در 18 سالگی برای تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشکدهً طب دارالفنون می شود پس از 5 سال تحصیل در رشته طب، یک حادثه عاطفی و آشنایی با پری خانوم ( ثریا ) دختر تهرانی زندگی او را زیر و رو می کند و رشته طب جای خود را به ادبیات می دهد .
از سال 1310 بمدت 4 سال در شهر نیشابور خراسان وارد اداره ثبت اسناد می شود و آشنائی شهریار با کمال الملک نقاش معروف در این شهر اتفاق می افتد .
در سال 1314 پس از بازگشت به تهران ، کار خود را در بانگ کشاورزی آغاز می کند .
سه سال پس از در گذشت پدرش بسال 1316 دیداری از زادگاهش تبریز می کند .
بدنبال دوان اوج عشق و جوانی و بالندگی ادبی با تخلّص ( بهجت تبریزی ) با تفاًل به حافظ : روم به شهر خود و شهریار خود باشم به حق شهریار شعر ایران می شود .
شهریار در 48 سالگی با عزیزه خانوم ( نوهً عمه اش سیاره خانم ) که 27 سال با وی تفاوت سنی داشت ازدواج می کند که حاصل آن دو دختر و یک پسر ( مریم – شهزاد – هادی ) است .
در سال های 30 – 1329 بدرخواست مادرش حیدر بابا را 76 بند به زبان مادریش می سراید . سال 1332 در بازگشت به دیار پدری پس از مشاهدهً دگرگونی های این دیار ، قسمت دوم حیدر بابا در بند 49 می سراید.
شهریار در سال 1337 دوباره به تبریز بر می گردد . در تابستان 1346 باز هم سری به تهران می زند و سپس برای شرکت در مراسم بزرگداشت حافظ راهی شیراز می شود .
در بهار 1349 سفری هم به ارومیه دارد منظومهً حیدر بابا با صدای استاد ره آورد آن سفر است که در باغی ضبط شده است .
شهریار در سال 1350 نیز سفری به تهران و کرج می کند دیدار با سهند و پروفسور رستم علی اف در این سال انجام می گیرد . استاد از مرداد 1352 تا فروردین ماه 1356 در خیابان امیر آباد تهران سکنی می گزیند در شهریور ماه 1355 همسرش عزیزه خانم را هم از دست داده به بهشت زهرا (س) می سپارد و می گوید :
سنی وئردیم بهشت زهرایه –منه مولا الین اوزاتمیشدی
مصداق بایاتی :
عزیزیم کتان یاخشی
گئیمگه کتان یاخشی
گزمگه غریب اؤلکه
اؤلکه وطن یاخشی
سر انجام با از دست دادن ، نخستین عشق خود ، مادر و هسرش در تهران ، و دفن آرزوهایش در آن شهر ، فروردین ماه 1356 به زاد گاهش تبریز باز می گردد .
شهریار در بازگشت به تبریز چنین می سراید :
باز با یک دوره گردی در وطن باز آمدم
گوئی از یک خواب و بیداری به تن باز آمدم
آدمی دلبسته کانون مهر مادری است
باز هم در زاد گاه خویشتن باز آودم
همره شاخه گلی چون نسترن باز آمدم ولی
شاخ گل پرپر شد و بی نسترن باز آمدم
و چون به تبریز می رسد می گوید :
تهرانین غیرتی یوخ شهریاری ساخلاماغا
گلمیشم تبریزه تا یاخشی – یامان بلله نسین
در سالهای پایانی عمر ( 67 -1356 ) ، شهریار جهان دیگری در کلبه خود واقع در کوچه مقصودیه تبریز جای می دهد خانه ایکه در نشانی آن می گوید :
شهریارین مقصودیه زندانین
اوتوز بیر یاز اوخوموشام کاشینی
در آن ده سال و اندی آنچه در دل دارد می گوید . با کمال تاسف چندی از سروده هایش به فارسی و ترکی بقول خودش در صندوقخانه اش از زیر تشکچه اش توسط افراد ناشناسی به یغما رفته می رود و تعدادی نیز در نزد افراد صالحی به امانت سپرده می شود .
بیماری و در گذشت استاد شهریار
استاد شهریار مدت ها در تبریز از بیماری ریوی رنج می برد روزی برای ضبط برنامه تلویزیونی به منزلش رفته بودیم ، در اعتراض به طولانی شدن زمان نصب شوفاژ خانه اش ، یک بیت طنز بسیار جالب گفت و روی کبربتی نوشت آن روز می گفت : آقای جمالزاده از من برای سفر به خارج و معالجه دعوت کرده که اگر بروم و معالجه بشوم میدانم سی سال دیگر هم عمر می کنم .
ولی چنین نمی شود – ساعت 11 شب بیستم آذر سال ۱۳۶۶ با شدّت یافتن بیماری ، استاد برای معالجه از منزلش به بیمارستان امام خمینی تبریز انتقال می یابد .
در اوائل مرداد ماه ۱۳۶۷ به امید تداوم معالجه امید بخش به دعوت حضرت آیت ا... خامنه ای ( ریاست جمهور وقت)
ضمن انتقال با هواپیما به تهران در اتاق 513 بیمارستان مهر بستری می شود .
اما اجل امان نمی دهد و استاد شهریار سلطان شعر و ادب معاصر ایران زمین ساعت 45/6 بامداد روز شنبه بیست و ششم شهریور ماه 1367 شمسی به ابدیت می پیوندد.
خبر درگذشت استاد شهریار در اخبار ساعت ۱۴ رادیو ایران اعلام می شود و برنامه های تلویزیون همان شب حالت ویژه پیدا می کند .
پس از انجام مراسم ویژه در تهران ، بعد از ظهر یکشنبه 28 شهریور ، جنازه استاد شهریار با هواپیما به تبریز انتقال می یابد .
صبح روز دوشنبه۲۹29 شهریور ماه ا شرکت دست کم ۵۲ هزار نفر از مردم تبریز و دیگر شهرهای کشور ، جنازه استاد شهریار از میدان نماز تبریز تا قبرستان سرخاب تشییع و در محل مقبره الشعرا ، جوار ۴۰۰ شاعر و عارف نامی شعر و ادب ایران ، همچون خاقانی شروانی ، اسدی طوسی ، مجیرالدین بیلقانی ، قطران و همام تبریزی و تا ابد آرام می گیرد .
تو شهریار به راحت برو به خواب ابد
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک یادش گرامی باد
آللاهی اونا رحمت ائلسین
منبع :هفته نلمه حیدر بابا
85/06/15
غار سهولان مهاباد
85/06/15
استان آذربایجان شرقی
|
85/06/15
طبیعت اردبیل
|
طبیعت اردبیل |
| عکاس: بهزاد ترکی زاده |
|
صخرههای هزارچهره شیروان، جنگلهای انبوه و سرسبز اندبیل، دریاچه زیبای نئور و ماهیهای قزلآلای سرخ رنگش، سالانه مأمن طبیعتگردانی است که لحظههای آرامش خویش را در آن مییابند. |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
منبع:http://www.chtn.ir/newsPhotoShow.aspx?ID=57
85/06/14
بهمن ميرزا
بنام خدا
پس از مرگ عباس ميرزا، به دستور فتحعلیشاه حکومت آذربایجان به قهرمان میرزا پسر هشتم عباسمیرزا واگذار شد. قهرمان میرزا در 1255ق درگذشت و مقام او با دستور محمدشاه قاجار به برادرش بهمن میرزا پسر چهارم عباس میرزا رسید. بهمن میرزا تا 1263 در این مقام بود. چون محمدشاه بیمار شد، بهمن میرزا با تنی چند از درباریان به اندیشة سلطنت افتاد ولی با هوشیاری حاج میرزا آغاسی، اقدامات آنها بی اثر شد. بهمن میرزا خود را به تهران رسانده و از شاه امان خواست ولی چون از امان گرفتن خود اطمینان نداشت، به سفارت روسیه پناهنده شد. وزیر مختار روسیه میان او و محمدشاه میانجی شد و مقرر گردید که شاهزاده بهمن میرزا و افراد و خانودهاش از راه گیلان به قفقاز راهی شوند. بهمن میرزا پس از رسیدن به قفقاز سه سال در تفلیس بسر برد و در سال 1266 شهر شوشای قرهباغ را برای زندگی برگزید. او در تابعیت روسیه درآمد و حقوقی نیز از دولت پترزبورگ دریافت میکرد. اولاد و احفادش نیز در شمار سپاهیان روس درآمدند. بهمن میرزا در 1301 ق در سن 76 سالگی در شوشا درگذشت. از او کتابی به نام «شکرنامة شاهنشاهی» در تاریخ قفقاز باقی است.
منبع :http://shahmarasi.persianblog.com/
85/06/10
حيدر بابا يا سلام (۳)
هَچى خالا چايدا پالتار يوواردى
مَمَد صادق داملارينى سوواردى
هئچ بيلمزديک داغدى ، داشدى ، دوواردى
هريان گلدى شيلاغ آتيب ، آشارديق
آللاه ، نه خوْش غمسيز-غمسيز ياشارديق
ترجمه فارسی :
هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى
مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى
ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، کو به کوى
بازى کنان ز کوچه سرازير مى شديم
ما بى غمان ز کوچه مگر سير مى شديم !
![]()
شيخ الاسلام مُناجاتى دييه ردى
مَشَدرحيم لبّاده نى گييه ردى
مشْدآجلى بوْز باشلارى ييه ردى
بيز خوْشودوق خيرات اوْلسون ، توْى اوْلسون
فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون
ترجمه فارسی :
آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش
مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش
حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش
بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد
ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !![]()
ملک نياز ورنديلين سالاردى
آتين چاپوپ قئيقاجيدان چالاردى
قيرقى تکين گديک باشين آلاردى
دوْلائيا قيزلار آچيپ پنجره
پنجره لرده نه گؤزل منظره
ترجمه فارسی :
اسبِ مَلِک نياز و وَرَنديل در شکار
کج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار
ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار
وه ، دختران چه منظره ها ساز کرده اند !
بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !
ادامه مطلب




















